HIS EXCELLENCY MOHAMMED AHMED KHALIFA AL SUWAIDI - ELECTRONIC VILLAGE - Spreading Knowledge
Arabic     Persian    

الشاعر ازرا


2016-01-18
اعرض في فيس بوك
Category : all





28 دسامبر 2011

صبح، با صدای نواختن ناقوس کلیسای کاتدرال بیدار شدیم، همان‌طور که صبح یک روز ازرا پاوندِ شاعر در محله‌ی کنزینگتون معروف لندن با سردرد از خواب بیدار شده و با کش‌وقوسی به تن، گفته بود: «چیز عجیبی است این دین. حتی از پنجره به سویم نفوذ می‌کند.»
پس از صبحانه‌ای سبک به سوی دومو رفتیم. به ساختمان عظیم کلیسا با معماری گوتیکش خیره شدم و از خود پرسیدم چه‌طور لئوناردو داوینچی به فکرش نرسید که اثری یا تابلویی از خود در این اثر باستانی عظیم به جای بگذارد در حالی‌که جوانی‌اش را در مهمانی شاهزاده‌ی گندمگون این شهر (مورو) لودویکو سفورزا گذراند؟ یا چگونه به ذهن خود شاهزاده نرسید که داوینچی را ترغیب کند که اثری از خود در آن‌جا یادگار بگذارد؟

آن‌جا با خودم گفتم: این شاهزاده مثل همه‌ی شاهزاده‌ها و شاهان دیگر در همه‌ی زمان‌ها، لئوناردو را به طراحی لباس‌های همسرش بئاتریس مشغول كرد، از پیراهن و لباس زیر و شلوار گرفته تا کفش و زیورآلات و آن حمام فاخر در قلعه‌ی باشکوهی که کاخش بود. تمام چیزی که این هنرمند جادوآفرین در این شهر به جای نهاد، تابلویی بود که حالا از هر سوی جهان به دیدنش می‌آیند: شام آخر در سانتا ماریا دِلّ گراتزی. به طور دقیق‌تر این چیزی است که از تابلوی شام آخر به جا مانده، چرا که اصلش در زمان هنرمند به دو دلیل از میان رفت؛ یکی رطوبت مکان که سالن غذاخوری راهبان بود که سیری‌ناپذیر غذا می‌خوردند و دلیل دیگر، ترکیب رنگ‌هایی که داوینچی در این تابلو به کار برده بود. به این عوامل این را هم بیفزایید که راهبان، خود، دری در دیوار تابلو گشودند و با آن، پاها و صندل‌های مسیح را نابود کردند و خلاصه‌ی سخن این‌که این تابلوی مشهور تنها سایه‌ای بی‌جان از اصل آن است.
در گالری ویتوریو امانوئل دوم از دوستم پرسیدم: داستان گاو تورین، در صحن نمایشگاه، زیر آن گنبد عظیم که همه از آن دیدن می‌کنند چیست؟ گفت: می‌گویند که اگر بیضه‌ی گاو نر را با پاشنه‌ی پای راست بمالی و سه بار، گرد خودت بچرخی، برایت شانس و موفقیت می‌آورد! گفتم احتمالا روح طناز طراح گالری، جوزپه مانیونی که در روزهای آخر سال 1877 میلادی از سقف سقوط کرد، با دیدن این دلقک‌ها و رقص‌های مضحک‌شان تسلیت می‌یابد.


در مغازه‌‌ی اعیانی «بک» که نزدیک‌ آن‌جا بود، غذایی لذیذ خوردیم و بعد، بستنی در مغازه‌ی معروف «جروم» و میان این و آن، یک خودپرداز هم نماند که برای بیرون آوردن پول، امتحان نکردیم و البته بی‌فایده. فکر می‌کنم خود دستگاه‌ها هم دیگر داشتند دشنام‌مان می‌دادند. این بحران تا بعدازظهر آن روز ادامه داشت و در نهایت هم توانستیم تنها از یک کارت استفاده کنیم.
در دُن کارلوس فقط پیشخدمت نبود که به استقبال‌مان آمد، بلکه دو خروس تسکانی بر طبقی اشتهاآور به ما خوش‌آمد گفتند. چهره‌های درخشان بر دیوارهای رستوران با صدای کوبیدن گیلاس‌ها به هم، از هم شکفت. قاشق و چنگال که به دست گرفتیم، یکی از آنان زمزمه کرد: «بون آپتیتو».
پس از صرف شام بازگشتیم تا بقيه‌ي شب را با خانم مهربان، واليس اسپنسر گذراندیم که در 24 آوریل سال 1986 میلادی درگذشت؛ در سکوت نامتناسب با هیاهوی سوم ژوئن سال 1937 یعنی روز عقدش با ادوارد هشتم بود که به خاطر او از تاج امپراطوری‌یی که آن زمان، خورشید در آن غروب نمی‌کرد، گذشت. وقتی یکی از گیلاس‌ها آن شب شکست، والیس زمزمه کرد: مهم نیست، شما مهمان پادشاهید.

 

 Tweets by mohamedsuwaidi5